زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 6 ماه سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... روز پدر مبارک ...

  ی ه روز دیگه هم اومد ... اما این روز تو این سال یه عطر بوی دیگه برای ما داره ... عطری از جنس پدرانه ... از جنس مهربونی پدرانه عطری از جنس مهربونی مردونه ... این روز هم برای من مهمه و هم برای بابایی  ... برای من مهم تا به سه تا از عزیزترین مردهای تو زندگیم روزشون رو تبریک بگم و از داشتنشون تو زندگیم احساس غرور کنم ... اول از  همه همسر عزیزم که به داشتنش افتخار میکنم که میدونم دل مهربونی داره و من خیلی قدرشو نمیدونم ، که میدونم همه تلاشش برای رفاه و آرامش منه و من خیلی برای رفع خستگیش تلاش نمی کنم اما بی نهایت دوستش دارم هر چند ابرازش رو به خوبی بلد نیستم ...
31 خرداد 1392

... سفر یه ماسوله ...

خدای مهربون رو شکر می کنم که این طبیعت زیبای شمال ایران رو نصیب ما کرد تا ازش استفاده کنیم ... با این که خودم شمالی هستم از سفر به شمال تو فصلهای گرم و شرجی گریزونم اما در عوض عاشق مسافرت  شمال تو فصل بهار و اوایل پاییزم ... واسه همین بهار که میشه منتظر یه فرصتم تا برم شمال و حسابی خوش بگذرونم ... پارسال بهار که تو گیر و دار تجویل خونمون و مدام بازدید و سفارش  ساخت کابینت و ... صد البته نی نی بودن گل پسری زیاد نشد که بریم ، دلمو صابون زده بودم واسه امسال که امسال هم نصفش عید بود که رفتیم و بقیشم یا در گیر و دار مریضی سخت دهن رادین جون و یا واکسن عزیز دلمو و  دوباره سرما خوردگیش بودیم و البته امت...
21 خرداد 1392

... قصه پر غصه واکسن 18 ماهگی گل پسر ...

  همیشه حرف زدن از ناراحتی هات برام سخته ... اما ته ته این ناراحتی  خبرهای خوبه!!!! خبر سلامتیه شما گل پسری که با زدن واکسن بیمه شدی... بعد از پایان یک سالگیت که واکسن زدی دیگه واکسن نداشتی تا الان که شدی 18 ماهه        عزیز دلم ، من و بابایی  هیجده ماهگیت رو بهت تبریک میگیم   خوب پایان یافتن 18 ماه از زندگی قشنگت خیلی خوشحال کننده هست و با ورودت به ماه جدید روزهای جدید تری پیش رو داریم ، روزهایی پر از هیجان و شادی و روزهایی پر از بزرگ شدنها و دیدن شگفتیهای جدیدی از تو که اونطور که تو نت خوندم از این به بعد فصل تازهای از شکوهای...
21 خرداد 1392

... گردش چهار نفره ما ...

به نام خالق درختان سبز راستش بعد از سیزده به در فرصت یه گردش و ناهار خوری بیرون شهر بهمون دست نداده بود تا همین امروز که پنجشنبه است و دو روز از واکسن وحشتناکی که زدی می گذره ...  برای ناهار تصمیم داشتم قیمه درست کنم واول گوشتش رو به همراه پیاز داغ  گذاشته بودم تا بپزه ...  داشتیم با هم تمرین راه رفتن می کردیم ، از شما انکار و از من اصرار که دیگه خوب شدی پسرم و باید کم کمک راه بری  و شما اشک می ریختی و مثل مجروح های جنگی لنگ میزدی و میخواستی بهم بفهمونی که پاهات هنوز درد می کنه و آماده راه رفتن نیستی ...   امروز صبح بعد از اینکه  بابا محسن که با مادری&nbs...
24 ارديبهشت 1392

... رادین جون در جشن 18 ماهگیش ...

به نام مهربان ترین مهربانان که تو را به ما هدیه داد       18 ماه زندگی در کنار تو یعنی ؛ ثبت  18 ماه از مادرانه من برای تو ... عبور  18 ماه از  بهترین لحظات از همنشینی با تو ... 18 ماه تجربه ناب و بی مثال از اتفاقاتی شیرین و بی تکرار از حضور تو ...  گذر  18 ماهه  لحظه هایی از اولین های تو در  گذر روزهای عاشقانه مادرانه من ؛  18 ماهی که خداوند این فرصت زیبا را داد تا شاهد اعجاز در قدرت نمایی اش به هنگام شکوفایی تو باشم و این یعنی همان خ...
14 ارديبهشت 1392

... دو هفته پر ماجرا در کنار میهمان ناخوانده ...

اول از همه خدای مهربون رو شکر می کنم که کمک کرد تا پسرم زود زود خوب بشه و یه صبر بالا به منه بی طاقت در برابر مشکلات داد تا بتونم پرستار خوبی باشم برای پسرم ♦ ♦ ♦ ماجرا از یه چهارشنبه پنجشنبه تو 18/19 فروردین شروع شد بعد از برگشتن از مهمونی دوره ای زنونه بعد عید که با هم و به اتفاق مادر روحی رفته بودیم ، با بابایی قرار گذاشتم تا برم نظام مهندسی دنبالش وبا هم بریم بیرون تا یه کارهایی رو انجام بدیم وقتی مادر روحی رو جلوی در پیاده کردم شما هم به اصرار خواستی تا باهاش بری و پیشش باشی ، اول مخالفت کردم ولی وقتی نگاهتو دیدم که دنبال مادر روحیه گفتم که بری باهاش خونه و از خدا خواسته رف...
3 ارديبهشت 1392

... اولین مسافرت سال 92 ...

از صبح که بیدار شدم مدام در تکاپو بودم تا کارهای باقی مونده از خونه تکونی و اماده سازی هفت سین رو انجام بدم آخه امروز چهارشنبه است و روز عیدِ و وقت چندانی تا اومدن بهار نمونده و از اونجایی که من عاشق مهمونم میخوام همه چی واسه پذیرایی ازش محیا باشه و چه مهمونی عزیزتر از بهار!!!!!!!!!!!! میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست پس باید همه جا تمیز باشه و برق بزنه تا همه سالمون بوی تمیزی و سر زندگی و نشاط بده کارهامو که کردم مونده دو تا کار یه خرید کوچولو دارم و یه نظافت اساسی تندی لباس پوشیدم و شما رو گذاشتم پیش بابایی و رفتم خریدم و کردم و همین که رسیدم ، رفتم پاکستان اما متاسفانه آب به با...
21 فروردين 1392

... در شهر !!!!!! ...

صبح روز جمعه ١٦/01/1392 وقتی از خواب بیدار شدیم تندی غدای ناهار رو اماده کردم و سه تایی زدیم بیرون... هوا هم خیلی قشنگ بود... یه نمه بارون بهاری زده بود و زمین خیس و هوا خنکای مطبوعی داشت و خیلی لطیف بود... قرار بود تو ایام عیدی بعد از دید و بازدید هامون یه سر بریم قزوین گردی اما خوب تا 12 نشد و 13 هم که تو دامن طبیعت بدر شد و 14 هم رفع خستگی از گردش دیروز و 15 و 16 هم بازدید پس دادن چند تا مهمونی که 12 اومده بودن و ما هنوز دیدنشون نرفته بودیم ... البته توی قزوین تا 50 روز که از عید بگذره هم دید و بازدید عید برقراره ، اما راستش با آغاز کار و بار تو سال جدیددیگه نمیشه عید دیدنی رفت ......
16 فروردين 1392